ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

کبوترها از او نمی‌ترسیدند. پهلو به پهلویش دانه می‌چیدند و او همیشه فکر می‌کرد چقدر دوست داشتن پرنده‌ها زیباست. یک روز پسرکی با تیر او را هم کشت. بنفشه حجازی |  شصت ثانیه زندگی

وقتی خانه شلوغ می‌شد از مهمان، به حیاط می‌آمد و فکر می‌کرد. به خودش. سیگار هم می‌کشید که اگر کسی درِ بسته‌ی اتاق پذیرایی را باز می‌کرد و می‌پرسید چرا اینجا نشسته، بگوید دارم سیگار می‌کشم. نمی‌شود که به کسی گفت دارم فکر می‌کنم. مضحک به نظر می‌رسد.

(اتاق، باز، حیاط، خانه، خود، سیگار، شلوغ، فکر، مضحک، مهمان)


فیس‌بوک

فیس‌بوک

خرید
نویسنده: سبحان گنجی
این کتاب را ببینید

خواندن این داستان برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود معمولاً دخترها دوست دارند چشم‌های مرد هنگام معاشقه باز باشد. که مبادا در ذهن، معاشقه با فرد دیگری را تجسم کند. اما آ عاشق چشم‌های بسته‌ست. ناخودآگاه ترجیح می‌دهد مردِ روی او فکر کند آنجلینا جولی را می‌کند و در اوج است، تا اینکه ببیند آ را می‌کند و آنچنان در اوج نیست. چند ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر