ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

مادر به زن‌های عمارت می‌گفت وقتی باد کلاف توی دل و کمرم می‌پیچد، فکر می‌کنم حتماً خواهم مرد، همین که دست خاله را می‌گیرم، درد آرام می‌گیرد. دست خاله‌ام شفاست. بوی مادرم را می‌دهد.  ابوتراب خسروی |  

کافی

لازم نیست اتفاق عجیبی بیافتد که‌ بفهمی‌ روی سکه‌ی شانس نیستی. کافی‌ست حس بدبیاری را درونی کنی، بعد خودش می‌آید، حتا از لابه‌لای مکالمه‌ی‌ دو آدم ناشناس. بیشتر آدم‌ها از این می‌ترسند به‌ جایی برسند که‌ بعداً از خودشان بدشان بیاید. آقای حسینی بیشتر از این می‌ترسد که‌ هرگز نتواند به‌ خودش تبریک بگوید.