ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد. آزيا سرنچ تودوروويچ |  ازدواج‏‌هاى مرده

هنگامی

و هنگامی كه من فریاد مى‏‌زنم و گریه مى‏‌كنم، خانه خالى‏‌ست. هیچکس صداى مرا نمى‏‌شنود. و دنیا همين خانه‌ی خالى‏‌ست كه در آن‏ وقتى صدا مى‏‌زنيم هیچکس پاسخ نمى‏‌دهد.