ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد. آزيا سرنچ تودوروويچ |  ازدواج‏‌هاى مرده

مهم

بهتره همه‏‌مون با هم حافظه‏‌هامون رو پاک كنيم. بهتره همين‏‌جا جلوى تماشاچى‏‌ها اين کار رو بكنيم. خيلى مهمه كه آدم حافظه‏‌ش رو با نظم و بدون امید از دست بده...


من آن پنج دقیقه‌ام. من آن پنج دقیقه‌ی لعنتی‌ام که قرار است بیشتر بخوابیم اما بیشتر می‌خوابیم و از قطار می‌مانیم. قطار؟ قطار را گفتم تا با قرار قافیه باشد لابد. وگرنه سرکش‌تر از این حرف‌هاست نرفتنم به انتظار آنچه مهم است.