ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من فکر می‌کنم که امید هم یه روزی می‌میره، تا حالا به مردنش فکر نکردم، حالا که لُخته، حالا که این شکلی مثل یک مجسمه‌ی خوش‌تراش جلوی آینه‌ی میزتوالت من ایستاده و نوشیدنی‌ها رو با هم قاطی می‌کنه، چرا به مُردنش فکر می‌کنم؟ ماریا تبریزپور |  خانه اجاره ای

مدتی

برای مدتی مغازه‌ی ساعت‌فروشی باز کردم، مغازه‌ که‌ نبود. سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسرده‌گی شغلی، عطر فروشی بهترین راه‌ حل بود. مغازه‌ نزدم. یک جعبه‌ پر از عطر برداشتم و در کوچه‌‌ها داد زدم: «عطر، عطر خالص، عطر تازه.»