ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من فکر می‌کنم که امید هم یه روزی می‌میره، تا حالا به مردنش فکر نکردم، حالا که لُخته، حالا که این شکلی مثل یک مجسمه‌ی خوش‌تراش جلوی آینه‌ی میزتوالت من ایستاده و نوشیدنی‌ها رو با هم قاطی می‌کنه، چرا به مُردنش فکر می‌کنم؟ ماریا تبریزپور |  خانه اجاره ای

متنفر

حالا ده سال گذشته ! ما بزرگ شده‌یم بدون این‌که حواس‌مون باشه. ده سال بعد هم مثل برق می‌گذره و ما باز هم مجبوریم این راه‌پله رو، این راه‌پله‌ای رو که راه به جایی نمی‌بره بالا و پایین بریم، کنتور برق رو دستکاری کنیم، از شغل‌مون متنفر باشیم... و روزها رو یکی یکی هدر بدیم...


دیگران، دوستهات، شاگردات، خواهرات، و تمام این آدم‌های بیگناه کشته می‌شن... ده‌تا ده‌تا، هزارتا هزارتا... زیر دوش‌هایی که ازشون به جای آب، گاز مرگ‌آور بیرون میاد و برادرها جسد برادرشون رو جمع مى‏‌كنن و مى‏‌ريزن توى خاكريز. حتى نازى‏‌ها از چربى‏‌هاشون صابون درست مى‏‌كنن، مى‏‌دونين؟ عجيبه، مگه نه؟ آدم چه‌جورى مى‏‌تونه ماتحتش رو با اون چيزى كه ازش متنفره بشوره؟


از ایمان داشتن متنفرم. ایمان از انسان ابله می‌سازد. دلیلی می‌شود برای آسان از دست دادن و از دست رفتن. ایمان داشتن یعنی همه‌ی کارها دلیلی هستند و دلیلی می‌سازند. ایمان یعنی... ایمان، خودش تصور بود. متنفرم از این کلمه که تو را از ما گرفت. متنفرم از تصور.