ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌دانم می‌دانم دیگر نیستم | درست مثل زمانی که من میز و درخت و ساعت بودم و تو هیچ‌وقت نبودی شیدا محمدی |  یواش های قرمز

شهر

داره يه رمان مى‌‏نويسه درباره‌ی يه مردى كه زن و سه تا بچه‏‌اش رو ترك مى‏‌كنه و مى‏‌ره اون ‏ور شهر تنها زندگی كنه تا يه رمان بنويسه درباره‌ی يه مردى كه زن و سه تا بچه‏‌اش رو ترک مى‏‌كنه...


سال­‌ها که از مرگ کسی بگذرد دیگر هیچ­‌کس گریه نمی­‌کند و طوری از گذشته صحبت می­‌کنند انگار در سفر است، انگار که در شهر ناشناسی است که امکان ارتباط با آن­جا نیست. در واقع اندوه دُمش را می‌گذارد روی کولش و می­‌رود.


وقتی زن گرفتم می‌تواند از پنجره‌ی دود گرفته‌ی خانه‌ به‌ سوت ممتد و بلند کشتی‌ها گوش کند و بخار شیری رنگشان را ببیند که‌ به‌ طرف ابرهای بزرگ می‌روند. به‌ زنم یاد خواهم داد که‌ شهر بزرگ ابر بزرگ می‌خواهد.