ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌خواستم حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. افسانه اما پر از شور و هیجان بود. روسریش از سرش افتاده بود و او بی‌قرار در خیابان قدم می‌زد. بی‌قراری در چشم‌هایش بود. بعدها فهمیدم اوج بروز بی‌قراری در چشم‌هاست. امید بلاغتی |  حرمان

سفر

سال­‌ها که از مرگ کسی بگذرد دیگر هیچ­‌کس گریه نمی­‌کند و طوری از گذشته صحبت می­‌کنند انگار در سفر است، انگار که در شهر ناشناسی است که امکان ارتباط با آن­جا نیست. در واقع اندوه دُمش را می‌گذارد روی کولش و می­‌رود.


من دوست دارم غروب بیفته وسط سفر اگه اولش باشه دلم می‌گیره، اخرشم که باشه دیگه بد‌تر. از طلوع خورشید حرصم درمیاد. چون مال اونایی که فکر می‌کنند یا دوست دارن یه روز به جایی برسند، یا مال بدبخت‌هایی که مجبورند دنبال یک لقمه نون بخور نمیر صبح زود از خونه بزن بیرون.


با چشم‌هایت می‌خندیدی که تا امروز هیچ وقت فرو نریخته‌اند. هیچ‌ کدام از دردهایت را نگفتی. سفر نرفتی و هیچ وقت پدر برای تو نبود. تو اما همیشه بودی و خانه‌مان را که داشت فرو می‌ریخت، با وام و قرض ساختی.