ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌خواهم یک بار برای همیشه از بسیاری چیز‌ها بی‌خبر باشم. حکمت، شناخت را هم محدود می‌کند. فردریش نیچه |  غروب بت‌ها

خنده

با هر مردی، همیشه کم و بیش یک جور پیش می‌رود، همان مسخره‌بازی‌ها، جزئیاتی که بهتر است نگاه نکنیم، جوراب‌های‌شان، آدم ناامید می‌شود، همیشه بی‌اختیار خنده‌ام می‌گیرد.


می‌بینم، زاده می‌شوند بر بسترم کودکانی فربه و خندان‌لب، از مادرانی سر بُریده و پاره‌تن. و می‌بینم هم‌خوابه‌ام بر بسترم با مُردگانی زره پوشیده و خود بر سر، زیر سایه‌ای از هزاران گُرز و شمشیر و خنجر...


  هنوز هم وقتی شاعرها از شعر می‌گویند خنده‌ام می‌گیرد، آنها شاعری را ویژه‌ی خواص می‌دانند من اما فکر می‌کنم همه وقتی برای اولین بار لبی را می‌بوسند شاعرند.