ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد. آزيا سرنچ تودوروويچ |  ازدواج‏‌هاى مرده

خلیج

خلیج باردار زیر موهای حلقه حلقه‌ی روسپی من | بدون مجوز رسمی به دنیا می‌آیم | بالا می‌آورم بچه‌هایم را | به دندان می‌گیرم | بو می‌کنم | ولگردی‌ام را به حساب دیوانگی نه،| نگذارید این سگ خواب‌هایم را بدزدد