ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

هر وقت با او جمع می‌شدم همه‌ی تنم سرجایش بود فقط نمی‌دانم سرم کجا بود. سر او برای هردوتایمان کافی بود، به خصوص وقتی که گیسوانش را روی گردنم می‌انداخت. بنفشه حجازی |  شصت ثانیه زندگی

حس

وحشی گذشته‌ام | با موهایی که زخمی کرده چار نعل جاده را | از کنار دختران هراسیده از خودشان | و از رحمی که درونشان را تهی کرده بود | و حسی سنگین در دستان بزرگ مرد


آقا، واسه يه‏‌بار هم كه شده توى زندگى‏‌تون نشون بدين كه يه مردين... اين تفنگ رو بردارين، برين‏ پشت صحنه و يه گلوله توى مخ‏تون خالى كنين. ‏فقط يه گلوله، درد نمى‏‌گيره، هیچی حس نمى‏‌كنين... همه هم براتون كف مى‏‌زنن.  


    وقتی فاصله‌ی کمی بین ما بود، لب‌هایم طوری رفتار می‌کردند که انگار با کلمه نبود که به او سلام می‌دادم یا گفتگو می‌کردم، بلکه با همه‌ی حس وجودم مخاطب او می‌شدم. و صدایش را نه با گوش‌ها و شنوائیم می‌شنیدم که انگار با پوست تنم می‌شنیدم و معنا می‌کردم