ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

هر دو متنفر بودیم از زمان و هر چه داشتنش به یاد زمانمان می‌انداخت. با این همه، راضی بودی از زن بودنت. که اگر مرد بودی، دیوانه‌ات می‌کرد فکر چگونگی رفتار من با تو اگر زن بودی. سبحان گنجی |  فیس‌بوک

بهار

از آسمان که فرو افتاد، لای شاخ و برگ درخت‌ها گیر کرد. با باد تکان می‌خورد و با هر باران تکه‌ای از بدنش را از دست می‌داد. تا بهار و هرس درخت‌ها مدتی وقت داشت که زندگی کند.


روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند. روز و شب دارد. روشنی دارد، تاریکی دارد. کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می‌شود بهار می‌آید...