ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

اما ما درس نمی‌گيريم از زندگی‌مان. چون راه‌هايی را که زندگی باز می‌کند پيش پاهامان از دريچه‌‌ی چشم کسانی می‌بينيم که هیچ چيزی نياموخته‌اند از زندگی‌شان... رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

بال

دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد.