ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

ما خیلی کم مهمانی می‌رفتیم. خیلی کم شاد بودیم. به ندرت در کنار هم می‌ایستادیم و عکس می‌گرفتیم. بعدها فهمیدم انگار این خانواد‌ه‌ی چهار نفره‌ی من گریزانند از قرار گرفتن در لحظه‌ای که فشار دادن یک شاتر می‌خواهد اندوه سالیان‌شان را ثبت کند. امید بلاغتی |  حرمان

سال‌های عقرب

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

سال‌های عقرب

نویسنده: محمد بهارلو
داستان بلـــــــند
ناشر: انتشارات نگاه
تاریخ انتشار: 1387
102 صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    6,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    اسحاق در گوشه حیاط، روی تخت سفری، دراز کشیده بود. طاق باز، با دست تا شده زیر سر، به تکه‌های بی‌حرکت و سربی ابر نگاه می کرد. هربار که انگشتان زمختش را لای موهای مجعد نقره‌گون شقیقه‌اش فرو می‌برد فنرهای تخت، که خودش جای برزنت‌های پوسیده‌اش انداخته بود، به صدا در می‌آمد؛ انگار ناله موشی پیر که به تله افتاده باشد...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر