ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

حالا دیگر هیچ پناهگاهی نداشتیم. | پَرسه می‌‌زدیم و | می‌سوزاندیم، | راه می‌‌گشودیم، | شکوفه‌هایِ خال‌دار می‌‌دادیم، | جایی که نمی‌بایست شکُفت... | و هماغوشی می‌‌کردیم، |جایی که نمی‌بایست لذّت بُرد...   مرجان کاظمی |  دندان هایت را به من قرض بده

نفرین‌شدگان

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

نفرین‌شدگان

نویسنده: سیامک گلشیری
داستان بلـــــــند
ناشر: انتشارات مروارید
تاریخ انتشار: 1387
328 صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    19,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    ...نمی‌دانم چرا، اما خودم هم هوس كرده بودم ببينمش. می‌دانستم كه ديگر هيچ احساسی به او ندارم. مطمئن بودم. فقط می‌خواستم ببينمش. يک ديدار خيلی‌خيلی ساده. همين. نشانی سرراستی بود. من يک ساعت بعد، حدود ساعت دوازده، آن‌جا بودم. باد شديدی می‌آمد وهوا ابری بود. به پنجره‌ی طبقه‌ی سوم نگاه كردم. احساس كردم سايه‌ای پشت پنجره است. زنگ زدم و باز به سايه نگاه كردم، نبود. در صدایی كرد و باز شد. رفتم تو، دستم را گرفتم به ميله‌های راه‌پله و آهسته بالا رفتم...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر