ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

دست دیگرش را به طرف گردنش برد. طنابی دیگر. طناب و طناب و طناب. هزاران طناب دوره‌اش کرده بودند و او را به هر طرف می‌کشیدند. فریبا شهلایی |  چه کنم چه کنم ها

زیر آفتاب خوش‌خیال عصر

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

زیر آفتاب خوش‌خیال عصر

نویسنده: جیران گاهان
داستان بلـــــــند
ناشر: نشر چشمه
تاریخ انتشار: 1387
144 صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    9,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    ...دستهای ادنا او را سوار ماشین کردند و تا مسجد راندند. ادنا توی ماشین آهنگ قری گذاشت و تا مسجد با آهنگ خواند و بشکن زد، بعد چادر سیاهی روی سر مونا کشید... شهریار و شهرام دم در مسجد ایستاده بوند، قرار شده بود همه ی کارها را شهریار بکند و او فقط مسلمان شود... از در مسجد گذشتند. پس مسجد که می گفتند این بود... بوی شیرینی سرش را پر کرد. بویی که تا آن روز نشنیده بود. در مراسم ختم خاله ی شهریار هم دوباره این بو را شنید... دست ادنا چادر اورا جلو کشید، آنقدر جلو که همه چیز را از پشت پارچه ی سیاه می‌دید، آن طرف پارچه‌ی سیاه مردی با عمامه‌ی سفید و عبای قهوه‌ای که روی دوش انداخته بود جلوی پایشان بلند شد. چیزی گفت که مونا جز کلمه‌ی سلام چیز دیگری از آن نفهمید...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر