ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

اُكتای رفعت: ...اون قدر غرق فكرم كه نگو و نپرس؛ | باز حواسم پرت شد و به جای نون، | دارم ستاره می‌خورم. مهدی فرج پور |  دریای بسته

برگی از کتاب "شصت ثانیه از زندگی" نوشته بنفشه حجازی

برگی از کتاب "شصت ثانیه از زندگی" نوشته بنفشه حجازی

 

هر شب کفش‌هایش را به دست می‌گرفت و از قاب خارج می‌شد. پاورچین به سمت ماه که از درز پرده ردی از نور به روی فرش می‌انداخت به راه می‌افتاد.

تا به پنجره می‌رسید ماه رفته بود و او شیشه را گم می‌کرد.

امشب پرده کمی عقب‌تر رفته است.

 

***

 

سر به راه بود. همیشه زیر پایش را می‌پایید.

پرنده‌های بال‌گشوده را که در استخر دید، پرید.

دست‌هایش ـ باز ـ روی آب مانده بود.

 

***

 

کابوس هر شب او اندام برهنه‌اش بود که دست‌هایش برای پوشاندن آن کافی نبود. هر بار به تعداد دامن‌هایش می‌افزود و چارقدش را بلند و بلندتر می‌کرد اما بی‌فایده بود و زنانگی‌اش روی همه‌ی پارچه‌ها نقش می‌شد.

شبی که سرپایی ابری‌اش را پوشید و یک تا پیراهن جلوی پنجره ایستاد تا خنک شود، پارچه‌ها را باد برد.

 

***

 

هر وقت با او جمع می‌شدم همه‌ی تنم سرجایش بود فقط نمی‌دانم سرم کجا بود. سر او برای هردوتایمان کافی بود، به خصوص وقتی که گیسوانش را روی گردنم می‌انداخت.

من به این راضی بودم و او همیشه گریه می‌کرد.

شنیده بود سرم هر بار در سبدی، کیسه‌ای، بر سر نیزه‌ای به ارمغان می‌رود و نگاه خیره‌ام شهوت قدرت کسی را ارضا می‌کند و او ناتمام در بسترم می‌ماند.

 

***

 

دیگر کاری نمانده بود که برای نجات درختچه‌ی بنجامین انجام دهد. هر روز تعدادی از برگ‌هایش زرد می‌شدند و فرو می‌ریختند.

زیر درختچه خوابید و گلدان را در آغوش گرفت.

همسایه‌ها او را با موهایی ریخته و رنگی زرد پیدا کردند. بنجامینِ سبز تا به سقف رسیده بود.

 

 

* نقاشی از مرتضی کاتوزیان

 

 


بنفشه حجازی

بنفشه حجازی

1333
بروجرد

          نمی‌دانم از روز ششم فروردین 1333 که در خانه‌ای در بروجرد به قول فعل رایج به دنیا آمدن سر به این جهان نهادم چند بار شناسنامه‌ام به خاطر گذشت پنجاه  وهشت سال فراز و نشیب اجتماعی عوض شده است، ولی در همه آنها این اشتباه فاحش ثبت شده که من در این روز  متولد شده‌ام. دروغی بزرگ آنقدر بزرگ که همه ...

شصت ثانیه زندگی

شصت ثانیه زندگی

خرید
نویسنده: بنفشه حجازی
این کتاب را ببینید

سر سودایی‌ام بین دو زن سرگردان بود. لمس هر یک همراه بود با دلتنگی برای دیگری. حالا آقای قاضی من در آرامشی هستم که حکم اعدام شما چیزی از آن کم نخواهد کرد. چند برگ از این کتاب را اینجا در گوگل بوکز بخوانید. با کلیک کردن روی این قسمت سری هم به صفحه فیس‌بوک این کتاب بزنید.

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر