ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

طبیــعت مـــردهـا چنــین اســت کــه وقتــی اشــتهایــشان بــرطـرف شـد گـرســــنـگـی را انـــــکـــار کنــــنــــد ! گابریل گارسیا مارکز |  

روی پله‎های راه‎آهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پله‎ها بالا آمد

روی پله‎های راه‎آهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پله‎ها بالا آمد

مصاحبه با حسين مرتضاييان آبكنار

عقرب روی پله های راه‌آهن اندیمشک! اسم متفاوتی است. شما هم حتمن موافقید. اندیمشک در این داستان چه نقشی دارد؟

آبکنار: دلیل اصلی انتخابِ این اسم این است که من بیست سال پیش، روی پله‎های راه‎آهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پله‎ها بالا آمد.

اندیمشک اسم زیبایی است، و خب بخش مهمی از داستانِ من در این شهر می‎گذرد. زمانی که سرباز بودم، هر وقت از تهران می‎آمدم منطقه، در اندیمشک از قطار پیاده می‎شدم. اگر زود رسیده بودم، یک ساعتی در ایستگاهِ صلواتی می‎ماندم و شاید صبحانه‎ای هم می‎خوردم. چهل و پنجاه و شصت روز بعد هم که می‎خواستم برگردم تهران، مدتی در اندیمشک بودم تا قطاری برسد و مرا با امریة ارتش سوارم کند و برگردم تهران.

اندیمشک برای من، و شاید خیلی‎های دیگر، غیر از ایستگاه و استراحت‎گاه، یک گذرگاه بود. شاید برای من هم پیش می‎آمد که نتوانم به اندیمشک برسم تا سوار قطاری بشوم و تا تهران بیایم. مثل سیاوش، یا مرتضا.

اندیمشک مردم خوبی دارد. من شیفتة این مردمم. یادم است یکبار که اف ایکس منطقه جواب نمی‎داد، آمده بودم شهر تا به خانواده‎ام زنگ بزنم. دو جوان تصادفی سر صحبت را با من باز کردند و تا فهمیدند اهل تهرانم دست انداختند دور گردنم و کلی دربارة فوتبال حرف زدند. انگار که بچه محل‎شان هستم. یعنی یک‎جور گرمی و صمیمیت و سادگی که این روزها کمتر پیدا می‎شود.

در این روزها اسم شما خیلی روی زبان‎ها افتاده. قطعن برجسته شدن نام مرتضائیان آبکنار در ادبیات کشور تا حدود زیادی مدیون رمان «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک» است. آیا از این مسئله راضی هستید؟ البته شهرت این کتاب به قبل از دریافت جایزه‎های ادبی نیز می‎رسد. آنچه این کتاب را بیش از پیش برجسته می‎کرد متفاوت بودن آن و نیز نقدهای بیشماری بود که بعد از انتشار آن در مطبوعات و رسانه‎های مختلف منتشر می‎شد. نویسنده این کتاب یعنی شما چه احساسی نسبت به این اثر دارید؟ خیلی‎ها این داستان را دغدغه‎های سیاسی – اجتماعی شما در مورد مقوله جنگ می‎دانند.

البته همیشه اسم هنرپیشه‎ها و فوتبالیست‎ها و ثروتمندها و سیاستمدارها و قاتل‎هاست که روی زبان مردم است. پس اینکه اسم ما روی زبان‎ها بیفتد خیلی هم خوب نیست. اما از شوخی گذشته، نویسنده‎ای که دنبال اسم و رسم و شهرت است راه را اشتباهی آمده. باید برود دنبال یک کاسبی دیگر.

باور کنید من چون هیچ وقت دنبال مخاطبِ هرچه بیشتر و بیشتر نبوده‎ام، به تبعِ آن دنبال شهرت هم نگشته‎ام. فکر می‎کنم بعد از هفده هجده سال کار حرفه‎ای و پیوستة ادبی، با این سه تا کتاب و دو سه تا مصاحبه و چند تا نقد، و دوری از خیلی جار و جنجال‎ها، حسابم را پس داده باشم.

چند وقت پیش، بعضی دوستان پیشنهاد می‎دادند روی چاپ جدید کتاب بزنند برندة جایزة فلان و فلان و فلان. آقای همایی در مقابل‎شان استدلال جالبی داشت. می‎گفت این کتاب بوده که بدون تبلیغات و اینجور چیزها خوانده شده و جایزه برایش آورده، حالا که نباید برعکس عمل کرد و گفت این کتاب چون جایزه گرفته، بخوانیدش!

همیشه برای من ایده آل کسانی هستند که کتاب را بفهمند و دوست داشته باشند. مگر می شود اثرِ تو خاص باشد و به قول شما متفاوت، و همه که می‎خوانند ارتباط بگیرند و دوست داشته باشند؟

دغدغه‎های بزرگِ سیاسی و اجتماعی و فلسفی و کلاً بشری هم، اگر فردی نشوند، اگر از منظر کوچکِ یک انسان بهشان نگاه نشود، تبدیل به شعار می‎شوند. من در همة داستان‎هایم دغدغه‎های فردی خودم را دارم.

رب‎گری‎‌یه جایی می‎گوید: من براى دل خودم و تعداد اندكى فيلم مى‎سازم. اين سينماى كسانى است كه درك متفاوتى از مقوله زيبايى شناسى دارند و اين يعنى سينماى من سينماى پُرتماشاگر نيست. 

و جای دیگر می‎گوید: گاهی در خیابان کسی از من می‎پرسد شما آقای رب‎گری‎یه هستید؟ می گویم بله، آیا شما کتاب‎های مرا خوانده‎اید؟ می‎گوید نه!

حالا، اگر کسانی با اسم من آشنا هستند، به نسل شما که جوانید کاری ندارم، قدیمی‎ترها را می گویم، من را با تک داستان‎هایم می‎شناختند. زمانی که هنوز کتاب نداشتم و تک داستان‎هایم هر از گاهی در مجله‎ای چاپ می‎شد. در آدینه و زنده رود و کارنامه و... چون آن موقع، برخلافِ حالا که همه دنبالِ چاپ کتاب هستند، چاپ یک داستانِ خوب اهمیتش کمتر از چاپ کتاب نبود.

اما جواب بخش دوم سوال‎تان: در زندگیِ ما گاه اتفاقاتِ به ظاهر کوچک تاثیر بزرگی می‎گذارند. تصور کنید اتفاق بزرگی مانند جنگ، چه تاثیری خواهد داشت. وقتی جنگ تمام شد، سال‎های زیادی در ذهنم با فضاها و ماجراها و شخصیت‎های داستانی که می‎خواستم بنویسم و درست نمی‎دانستم چیست، درگیر بودم. نشانه‎هایش را در «داستان رحمان» و «تانک» و «کوچة شهید» می‎توانید ببینید. من اگر جزء به جزء، خط به خط، و صحنه به صحنه با این فضاهای تاریک و سیاه یکی نمی‎شدم نمی‎توانستم از پسِ نوشتن‎شان بربیایم، و نوشتنش هم یک سال و نیم طول نمی کشید.

دغدغه‎های بزرگِ سیاسی و اجتماعی و فلسفی و کلاً بشری هم، اگر فردی نشوند، اگر از منظر کوچکِ یک انسان بهشان نگاه نشود، تبدیل به شعار می‎شوند. من در همة داستان‎هایم دغدغه‎های فردی خودم را دارم. این دغدغه‎ها معمولاً خیلی درگیر بازی‎های سخیفِ سیاسی و اعتراض‎های کور و عقیمِ اجتماعی و نق زدن‎های فلسفی نیست، اما پرداختن به آنها از منظری دیگر است. از منظرِ کوچکِ فردِ من.

اطلاع داریم که پیشنهادات زیادی را برای داوری جشنواره های مختلف داشته اید. اما غیر از جشنواره داستان قلم زرین رادیو زمانه هلند تمام این پیشنهادات را رد کرده اید. علت این نه گفتن ها چه بوده است؟

روزی یکی از بچه‎های آشنای روزنامه‎نگار تصادفی مرا دید و با شوری انقلابی کاغذی جلویم گذاشت تا امضا کنم. پرسیدم این چیه؟ گفت یک نامه است در حمایت از یک نویسندة مبارز کوبایی، به نام نمی‎دانم چی چی (یک چیزی تو مایه‎های «آنخل رودریگز مالادوس گوئرا چی‎ته پالاکا») برای آزادی‎اش از زندان!

خب، شما بودید چه می‎کردید؟ امضا نکردن این نامه به چه معناست؟ عدم موضع‎گیری سیاسی، متعهد نبودن نویسنده، ترس، انزوا، برج عاج نشینی؟... یا تن ندادن به کاری بیهوده و نمایشی عبث؟

گویا عده‎ای هم امضا کردند. بعدها هم دیگر ندیدمش که احوال آن نویسنده را ازش بپرسم. اما فکر کنم طرف هنوز باید توی زندان باشد.

اما جوابِ من همیشه «نه» نیست. مثل همین حالا که دارم مصاحبه می‎کنم. خب الان دلیلش هست و منم «نه» نمی‎گویم. اما راستش کسی که سرش به کار باشد خیلی فرصت هر کاری را ندارد.

گاهی دوستانی، غریبه و آشنا، زنگ می‎زنند برای مصاحبه، داوری، یادداشت، یا نظرخواهی... و من معمولاً شرمنده‎شان می‎شوم که می‎گویم نه. به چند دلیل: اول اینکه واقعاً حجم کارهایم زیاد است و فرصت ندارم. کلاس و کار و مشغله و درگیری. دوم اینکه واقعاً گاهی چیزی برای گفتن ندارم. تعجب می‎کنم از کسانی که دربارة هر چیزی که ازشان سوال می‎شود جواب دارند و نظر می‎دهند. مثلاً اگر رئیس جمهور بودید چه کار می‎کردید. شبیه همان سوال قدیمی که اگر میلیاردر بودید با پول هایتان چه می‎کردید. این سوال ها فقط بامزه‎اند و به درد مخاطبِ خوب نمی‎خورند.

نه اینکه سوال‎ها همه این‎گونه است. نه. اما به نظرم طرح سوال خودش خیلی مهم است. به همان اندازه که جواب مهم است. سوال باید برای آدم درونی بشود تا بتواند جوابش را بدهد. آدم باید درگیرش بشود. تعمق روی هر مسئله‎ای، هر چقدر هم ساده باشد، زمان می‎خواهد. مخاطب وقتی که سوال و جواب را می‎خواند باید چیزی دستش را بگیرد. فقط صفحه پر کردن که نیست. پانصد کلمه کم نیست. با پنجاه و پنج تایش می شود یک داستان نوشت.

البته بعضی‎ها دوست دارند و ضروری می‎دانند که هر از چند گاهی (با مصاحبه و یادداشت و خبرهایی از این دست که الان صفحة چندم داستان‎شان هستند و به زودی کتاب‎شان را به ناشر می‎سپرند) خودی نشان بدهند مبادا فراموش بشوند.

اما دربارة داوری باید بگویم که کار بسیار بسیار سختی است. مسئولیت سنگینی است. باور کنید از داوری پرهیز دارم چون می‎ترسم. در داوری، صلاحیت آدم شرط اول است. تعارف نمی‎کنم و شکسته نفسی در کار نیست، وقتی فکر می‎کنم آدم‎های مناسب‎تری هستند که بهتر از من می‎توانند قضاوت کنند، چرا باید این مسئولیت را بپذیرم؟ تعجب می‎کنم از بعضی‎ها که چطور به همین راحتی در مقام داور قرار می‎گیرند. در خوش‎بینانه‎ترین شکلش، اگر بی‎غرض و مرض باشند، صلاحیت و سوادشان چه می‎شود؟ باور کنید خیلی‎هایشان باید چند دوره سر کلاس بنشینند تا مقدمات را یاد بگیرند. زمانی داور مسابقات ادبی گلشیری بود ولی حالا بعضی خانم و آقاها. حتماً یک جای کار می‎لنگد خب.

البته در داوری‎های این چند سال، کسانی که سال‎هاست دارند کار می‎کنند و در عرصه هستند و سن و سالی ازشان گذشته، خیلی کمتر خطا کرده‎اند. خب این می‎تواند یک معیار باشد. به جای آنکه فلان کس (که دو سه سال پیش یک کتاب لاغر درآورده یا چند تا نقد بی‎مایه نوشته و معلوم نیست تا همین چهارسال پارسال‎ها کجا بوده و چه می‎کرده) بشود داور ، خب باید رفت سراغ افراد شایسته. روی صفت شایسته تاکید می‎کنم.

اما جایزه قلم زرین برای من کمی فرق می‎کرد. من بخش داستان رادیو را فعال کرده بودم. همان بانک صدای نویسندگان که شاید شنیده باشید و خب دوست داشتم جایزة جدید و مستقلی پا بگیرد، آن هم خارج از کشور. یکی دو نویسنده هم در ترکیب داورانش بودند که برایم ارزشمند بودند.

البته همان یک بار بود. چون توان زیادی از من گرفت. باور کنید جاهایی در قضاوتم دست و دلم می‎لرزید مبادا خطا کرده باشم. طوری که دیگر حاضر نیستم تجربه‎اش کنم.

خیلی‎ها امیدوارانه به آیندة شما چشم دوخته‎اند. چه برنامه ها و تصمیماتی برای آینده ادبی خودتان در نظر دارید؟ البته اگر محرمانه نباشند.

آغداشلو در یکی از مصاحبه‎هایش به صحنه‎ای از فیلم «مکالمه» ساختة کاپولا اشاره می‎کند که زن و مرد جوانی دارند در خیابان قدم می‎زنند. مرد می‎بیند زن به پیرمرد ولگردی که چرک و ژولیده و مست و خراب است خیره شده. می‎پرسد به چه چیزِ آن فلاکت نگاه می‎کند و زن می‎گوید داشتم فکر می‎کردم که وقتی او به دنیا آمده، چقدر پدر و مادرش خوشحال شده‎اند!

ممنونم از لطفی که به من دارید. شاید اینطور باشد و بشود. اما آینده به خیلی چیزها در زمانِ حال بستگی دارد.

خیلی از آدم‎هایی را که کنارمان می‎بینیم شاید در جوانی‎شان بسیار هم با استعداد بوده‎اند اما یک جا کم گذاشته‎اند یا کم آورده‎اند. و آنهایی هم که به دیدة ما موفق‎اند، خیلی بها پرداخته‎اند.

به نظرم، آدم‎ها با هم خیلی فرق ندارند. فرق‎شان خیلی کم است. اما همین کم، زیاد است ! و منشاء خیلی تفاوت‎ها می‎شود. به همین دلیل نویسنده خیلی باید به‎روز باشد. من از این بابت خیلی مراقب خودمم . چون می‎دانم اگر غفلت کنم، اگر ننویسم، اگر نخوانم، و اگر مرعوب فضای مخرب و متوسط پرور بشوم، و سطحی برگزار کنم... بعدها هم خودم حسرت می‎خورم هم همة آنهایی که ذره‎ای به کارم دل بسته بودند.

از اینها گذشته، عقرب قدم سومم بود و احساس می‎کنم قدم‎های بعدی‎ام، همان سه چهار قدمی که می‎خواهم یا می‎توانم بردارم، باز هم متفاوت‎تر خواهد بود، اگر...

 

خليل رشنوي


حسین مرتضائیان آبکنار

حسین مرتضائیان آبکنار

۱۳۴۵
تهران

حسین مرتضاییان آبکنار ،نویسنده، فیلمنامه‌نویس، مدرس داستان‌نویسی در سال 1345 در شهر تهران به دنیا می‌آید. وی فعالیت هنری خود را با تحصیل در رشته هنرهای دراماتیک در دانشگاه هنرهای زیبا آغازمی‌کند. در زمان جنگ ایران و عراق بین سال‌های ۱۳۶۷-۱۳۶۵ به سربازی رفت و حضورش در جبهه‌های جنگ بر فضای داستان‌هایش تاثیر گذاشت. او ...

عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک

عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک

خرید
نویسنده: حسین مرتضائیان آبکنار
این کتاب را ببینید

یکی از دژبان‌ها چنگک بزرگی دستش بود و هرجا که کپه‌ای خاک می‌دید، یا بوته‌ای که پُر‌پشت بود، چنگک را فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و گاهی سربازی نعره می‌زد: «آی‌!...» و دژبان چنگک را با زور بالا می‌برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می‌زد، ...

کنسرت تارهای ممنوعه

کنسرت تارهای ممنوعه

خرید
نویسنده: حسین مرتضائیان آبکنار
این کتاب را ببینید

سکوت کردم. می‌گفت: «...تو چی؟ تو فکر کرده‌ای به حقوقِ بی‌غیرتی ارتش عادت کرده‌ام یا اومده‌ام بجنگم برای پرچم یا نمی‌دونم واسه خاکم؟... نه. خاک نداده‌ام که خاکی پس بگیرم. هرچند که حالا خاک شده‌اند...» می‌گفت: «دو نفر داده‌ام دو نفر می‌گیرم. با همین سرنیزه. اگر هم نشد، با ...

عطر فرانسوی

عطر فرانسوی

خرید
نویسنده: حسین مرتضائیان آبکنار
این کتاب را ببینید

اين بار مرد همراه بچه از اتاق بيرون آمد. بچه را روي يک دستش خوابانده بود و با دستِ ديگر شيشه‌ی شيرش را نگه داشته بود و «پيش‌پيش» می‎کرد. آهسته به سمتِ زن آمد. زن چشمش به تلويزيون بود، ولي نگاه نمی‎کرد. مرد کنارش روي مبل نشست. لحظه‎ای بعد، محجوبانه، گفت: «امروز مامانم زنگ زده بود.» زن توجهي به حرفش نکرد. مرد ...

  • مرتضی جان سلام اندیمشک فرزند

    مرتضی جان سلام
    اندیمشک فرزند خوزستان است و ما از خوزستان خویش گرما را به ارث برده ایم. همه ی اندیمشک به مرتضی سلام می کند. کاش خیلی ها که از اندیمشک پر درآوردند هم مثل مرتضی قدرشناس بودند... خیلی ها که اسم اندیمشک را هم از یاد برده اند

    ارسال شده توسط ارمغان بهداروند (تایید نشده) در ی., 2012-06-03 16:02.

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر