فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس
آلبر کامو
کمی بیشتر درمورد برشت بدانید!
دوزخ

کودکی من، اثر جاودان ژک برل

کودکی من، اثر جاودان ژک برل

كودكى من گذشت‏
از یکنواختی تا خاموشى‏
از تكريم‌‏هاى دروغين‏
تا فقدان مبارزه‏

زمستان پنهان مى‌‏شدم ‏
در دل خانه‏‌ى بزرگ‏
كه لنگر انداخته بود
ميان نيزارهاى شمالى‏

تابستان، نيمه‌‏برهنه‏
اما به‌‏راستى محجوب‏
مى‏‌شدم ‏سرخ‏پوست
اما مى‌‏دانستم‏
كه عموهاى شكم‌‏سيرم‏
غرب دورِ را از من ربوده بودند

كودكى من گذشت‏
زنان در همان آشپزخانه‏
که من در آن خواب چين را مى‏‌ديدم‏
شام به شام فرسوده‌ مى‏‌شدند
مردان پنیر می‌خوردند‏
و در دود تنباكو فرومى‌‏رفتند
در سکوت می‌نشستند مردان خردمند
و به من بی‌اعتنا بودند

منى كه هر شب‏‏
بیهوده زانو می‌زدم
اندوهم را مى‌‏نواختم‏
به پاى بستر زيادى بزرگم
مى‏‌خواستم سوار قطارى شوم‏
اما هرگز نشدم‏

كودكىِ من گذشت‏
از اين خدمتكار به آن خدمتكار
تعجب می‌کردم که آیا‏
این‌ها انسانند یا گیاهند؟
و باز هم تعجب می‌کردم‏
از اين دايره‌ی خانوادگى‏
كه از اين مُرده به آن مُرده پرسه مى‏‌زدند
و جامه‌ی سوگ به تن داشتند

آری من متعجب بودم‏
كه چرا من هم عضوى از اين گل‌ه‏ام‏
كه به من گريستن را مى‌‏آموخت‏
گله‏اى كه خوب مى‌‏شناختم‏
چشمانم چشم چوپان‏
اما دلم دلِ بره بود

و كودكىِ من خروشيد
نوجوانى فرارسيد
و ديوارِ خاموشى‏
به صبحگاهى فروريخت‏

نخستين گُل از راه رسيد
و نخستين دختر
نخستين دل‌باخته‏
و نخستين ترس‏

پرواز مى‏‌كردم، سوگند مى‏‌خورم‏
سوگند مى‏‌خورم كه پرواز مى‌‏كردم‏
دلم آغوش باز کرده بود
وحشی نبودم دیگر من

و سپس جنگ
از راه رسيد
و امشب این منم
و این هم شما

ژَك بِرِل‏

ترجمه: تينوش نظم‏جو
مهشاد مخبرى‏
تدوین: امید کشتکار

کاری از نشر ناکجا

 

 

 

 


ماتئى ویسنى‏‌یک

ماتئى ویسنى‏‌یک

1956
رومانی

من پیش از تئاتر شعر را کشف کردم… پیش از نمایشنامه‌نویسی عاشق و کشته‌مرده‌ی شعر بودم و ده سال تمام هزاران شعر نوشته بودم. شعرهای من بسیار ساده بودند و من به جنگِ تمام استعاره‌های ثقیل، تشبیه‌های پرسوز و گداز، صفت‌ها و قیدها می‌رفتم. دلم می‌خواست مستقیم به آن‌چه ضروری‌ست بپردازم، به راز عریان ...

اسب‌های پشت پنجره

اسب‌های پشت پنجره

خرید
نویسنده: ماتئى ویسنى‏‌یک
مترجم: تینوش نظم‌جو
این کتاب را ببینید

پيك - ‏راستش يه كم خنده‏‌داره... منم نمى‏‌دونم بايد چى در اين مورد فكر كنم... پسرتون مثل جريان هوا بی‌‏رنگ‏ بود. مى‏‌شه گفت بخار شد و توى فضا  گم شد... زير فشار درد آن قدر كِز كرد كه ديگه تنها يه نقطه شد، يه‏ نقطه‏‌اى كه ناپديد شد... و من بهتون اطمينان مى‌‏دم كه از اين لحاظ نشون داد ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر