ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

کبوترها از او نمی‌ترسیدند. پهلو به پهلویش دانه می‌چیدند و او همیشه فکر می‌کرد چقدر دوست داشتن پرنده‌ها زیباست. یک روز پسرکی با تیر او را هم کشت. بنفشه حجازی |  شصت ثانیه زندگی

بقیه

مثل بچه‌ها. روز اولی که می‌خوان بفرستنشون مدرسه. با این‌که سال‌ها دلشون می‌خواسته بزرگ بشن و مثل بقیه کفش و کلاه کنن و قاطی بقیه بشن، ولی روز اول، یه دفه وحشتشون می‌گیره و می‌چسبن به دامن مادرشون…


  نفس راحتی کشیدم و خوابیدم. خواب دیدم مارمولک‌ها به اندازه دایناسور بزرگ شده‌اند و یکی شان که از همه بزرگ‌تر بود گفت:"فارسی شکر است." بقیه هم سرشان را به علامت تائید تکان دادند و بعد شروع کردند به زبان سلیس فارسی، فحش را کشیدن به جد و آباد من.