ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

چشم‌های سعیده را بوسیدم و از بالا انداختمش پایین. سعیده از وسط آتش و دود به سرعت پایین می‌آمد. من پایین برج ایستاده بودم, کنار یک حوض بزرگ پر از آب. فریبا شهلایی |  چه کنم چه کنم ها

متــرجـمــــــان