ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

برای مدتی مغازه‌ی ساعت‌فروشی باز کردم، مغازه‌ که‌ نبود. سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسرده‌گی شغلی، عطر فروشی بهترین راه‌ حل بود. مغازه‌ نزدم. یک جعبه‌ پر از عطر برداشتم و در کوچه‌‌ها داد زدم: «عطر، عطر خالص، عطر تازه.» رضا علی پور |  شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

گفتن

اینا با بوی من معاشقه می‌کنن، با سایه‌ام ، با نفسم، با ضربان قلبم. تا یه چیزی می‌گم، فوری با حرفام جفتگیری می‌کنن... اگه خودمو تو آینه نگاه کنم با تصویرم معاشقه می‌کنن.


قاعده اين است كه هرگاه مردى مرد ديگرى را مى‏‌بيند، سرانجام بر روى شانه‏‌هايش بزند و با او از زنى سخن بگويد؛ قاعده اين است كه خاطره‏‌ی زن آخرين علاج مبارزان خسته باشد.


و اما شما مى‏‌گوييد جهانى كه بر آن هستيم، من و شما، روى شاخ گاو نرى ایستاده بر پايه‌ی مشيت الهى؛ حال آن‏‌كه من مى‏‌دانم، كه شناور بر پشت سه‏ نهنگ است اين جهان؛ نه تعادلى در كار است و نه مشيت الهى، فقط بلهوسی سه هيولاى ابله.


چرا كه انسان‏ نخست مى‏‌ميرد، سپس به دنبال مرگش مى‏‌گردد و سرانجام آن را مى‏‌يابد، برحسب اتفاق، در مسير پرمخاطره نورى به نور ديگر، و به خود مى‏‌گويد: عجب، پس اين بود فقط.  


سه‌تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنين مخفی ترس و شيدايی‌. می‌گويند يک نفر شنونده برايش کم است، دو نفر زياد.


می‌گفتند، بجز سید اولاد پیغمبر، هرکسی توت را ببرد يا بسوزاند مرضی می‌گيرد بی‌درمان. من نه سيد بودم نه اولاد پيغمبر؛ اما تا دلت بخواهد خرافاتی...