ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من پیراهنی دارم که هر چه آن را از تنم بیرون می‏آورم، باز هم بر تنم می‏ماند. رفیع جنید |  هــــــا

کفش

مثل بچه‌ها. روز اولی که می‌خوان بفرستنشون مدرسه. با این‌که سال‌ها دلشون می‌خواسته بزرگ بشن و مثل بقیه کفش و کلاه کنن و قاطی بقیه بشن، ولی روز اول، یه دفه وحشتشون می‌گیره و می‌چسبن به دامن مادرشون…


د آدم خوبی‌ست. چون اگر قرار باشد که با کسی دست بدهد، پاشنه‌ی کفشش را با دست چپ ور می‌کشد. او برای انجام این کار نیازی به وجود چشم‌هایی که مواظبش باشند ندارد. او این کار را انجام می‌دهد چون آدم خوبی‌ست. هر چند خودش ربط زیادی بین این دو مقوله نمی‌بیند.


من با استعداد بودم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.