ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

انگار از شیکمم نیست که این پسر تو پایین می‌آد، ایگناسیو. انگار از توی سرم، از پشت چشم‌هامه که داره آروم آروم پایین می‌آد. محمد چرمشیر |  رقص مادیان‌ها

کتاب

زندگی مثل یه کتاب دوست‌داشتنی‌یه، مثل یه بچه‌ست که بغل دست‌مون داره بازی می‌کنه، مثل ابزاری‌یه که می‌گیریم دست‌مون و ازش استفاده می‌کنیم، مثل یه نیمکته که شبا دم در خونه‌مون روش استراحت می‌کنیم. (...) زندگی شاید هم واقعاً چیزی غیر از خوشبختی نباشه.


تو می‌گویی که ما آزادی‌خواهان را شکنجه می‌دهیم و کتاب می‌سوزانیم. بهتر است بیدار شوی. آیا جراحی که غده‌ی سرطانی را عمل می‌کند چنین احساسات ابلهانه‌ای از خود نشان می‌دهد؟


راستش، آدم نمی‌خواد اصلاً هیچ زنى رو تا يه فرسخى اون‏جا ببينه، تا يه فرسخى هیچ جا ببينه. آدم نمی‌‏خواد هیچ زنى رو نه توى زمین اسكواش ببينه، نه زير دوش‏ ببينه، نه توى بار، نه توى رستوران. مى‏دونى، موقع‏ غذا، آدم مى‏‌خواد درباره اسكواش يا درباره كريكت، يا درباره‌ی کتاب يا حتى درباره‌ی زن‏ها، با رفيقش گپ‏ بزنه، آدم مى‌‏خواد با رفيقش جر و بحث كنه بدون‏ اين‏كه يكى بى‌‏جا ميون حرفش بپره.


  این وسایل سرگرم‌کننده نیاز بشر را مرتفع می‌کند و دیگر وقتی برای کتاب خواندن باقی نمی‌ماند. برای همین کتابفروش‌ها می‌بندند و ناشرها شکست می‌خورند. (نقل قول از جمال میرصادقی)


آخرین جمله‌ات گرانبهاترین داشته‌ی زندگی‌ام بود. تصورش را بکن در چنین زمانه‌ای که قیمت یک کتاب کمتر از هزینه‌ی تهیه‌ی یک وعده غذاست. تصورش را بکن در این زمانه چند نفر گرانبهاترین داشته‌ی زندگی‌شان یک جمله است؟


پدر بوی شرجی و هندوانه را توی حمام، به صابون و سطل آب می‌سپارد. مادر، حوله‌ی رنگ و رو رفته را به پدر می‌دهد و سفره‌ی هميشگی را پهن می‌کند. من گريگور سامسا را محکم توی کتاب فشار می‌دهم.