ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

صدای شکستن... می‌شکند اَنار...می‌جهد خون اَنار...حبّه‌های سرخ می‌چرخند در هوا... می‌نشینند حبّه‌ها... می‌نشیند خون اَنار... بستر گلگون... حریر پیراهن گلگون... حبّه‌ها مانده روی بستری سپید...سرخ... سرخ... سرخ... بادی خاموش می‌کند روشنایی شمع‌ها... محمد چرمشیر |  روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردی‌بهشت

هراس

اندوه مرا به تمامی در بر خواهد گرفت، فکرم را خواهد درید، مرا آتش خواهد زد، من این را می‌دانم و می‌ترسم، من این را می‌دانم، می‌بینم که می‌آید، و از آن هراس دارم، می‌ترسم، از درد می‌ترسم، از مدتی که درد خواهم داشت، می‌ترسم.


وحشی گذشته‌ام | با موهایی که زخمی کرده چار نعل جاده را | از کنار دختران هراسیده از خودشان | و از رحمی که درونشان را تهی کرده بود | و حسی سنگین در دستان بزرگ مرد