ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

گوش‌هایم نمی‌شنود. چشم‌هایم نمی‌بیند و در کاسه‌ی سرم سکوت خشک برهوتی‌ست که باد گه‌گاه غبار آن را پراکنده می‌کند. رضا قاسمی |  معمای ماهیار معمار

لیسیدن

با خودم فکر می‌کنم تا قبل از مردن او، زندگی‌ام چطوری بود که الان این طوری خلوت شده و عاجزم که صبح و شب رو به هم وصل کنم؟ از دست دادن. تمام شدن. مثل بچگی‌هاش، شکلاتش رو که می‌خورد، دور لبش رو لیس می‌زد، انگشت‌هاش رو لیس می‌زد و بعد می‌گفت: «مامان، شکلات شیری‌ام تموم شد.» با حیرت از تموم شدن نمی‌گفت، براش کاملاً یک امر طبیعی بود.