ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌خواستم حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. افسانه اما پر از شور و هیجان بود. روسریش از سرش افتاده بود و او بی‌قرار در خیابان قدم می‌زد. بی‌قراری در چشم‌هایش بود. بعدها فهمیدم اوج بروز بی‌قراری در چشم‌هاست. امید بلاغتی |  حرمان

قصد

نمی‌دانم خدا وقتی قصد کرد بنده‌هایش را برای حمالی خلق کند، به این فکر کرد که هر کدام به چه دردی می‌خورند، یا نه او هم مثل من غروب جمعه‌ای دلش گرفت و حوصله‌اش از خودش سر رفت و گفت: «حالا خلق می‌کنم، بعد خودش یه پخی می‌شه!»