ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

صحبت از عادت به زندگی کردن نیست. مشکل ما این بود که زندگی به ما عادت نداشت. سعید منافی |  پیر مرگ

شانه

قاعده اين است كه هرگاه مردى مرد ديگرى را مى‏‌بيند، سرانجام بر روى شانه‏‌هايش بزند و با او از زنى سخن بگويد؛ قاعده اين است كه خاطره‏‌ی زن آخرين علاج مبارزان خسته باشد.


من به گایتری گفتم همان‌طور که دست‌هایت در رقص تکثیر می‌شوند، شلاق هم در رقصش بر پوست شانه‌هایم تکثیر می‌شود. همان‌طور که تو در هر جایی نمی‌رقصی، شلاق هم هر جایی نمی‌رقصد. تنها در جایی مثل شانه‌های من می‌رقصد.


از محاسن کلمات یکی هم این است که وقتی به عین واقعه مجموع می‌شوند، همان واقعه را حمل می‌کنند و عین همان واقعه را می‌سازند. مثلا در فضای مابین سمت و سوی معکوس آن‌ها آن مرد شلاقش را به هیات فعلی فرود خواهد آورد و خواننده خواهد دید شانه‌هایش می‌سوزند بنابراین حتما شانه‌های خواننده باید تحمل خواندن جمله‌ای که رعشه درد شلاقی را با خود حمل می‌کند، داشته باشد.


    روی پیشانی خجسته نجومی عرق نشسته بود و همین که شال ابریشم نقره‌ای را برداشت با آن پیشانی‌اش را خشک کند، به نظرم رسید ‌تراش شانه‌‌هاش از جنس آیینه بودند، که پوستش از زیر رشته‌‌های مو‌های زیتونی بلندش، نور‌‌های چلچراغ را باز می‌تاباند