ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

نمی‌شود آن‌قدر از چیزی متنفر بود مگر آن که قسمتی از روح‌مان آن را بسیار دوست داشته باشد. پل استر |  شهر شیشه‌ای

زمین

این‌جا حرف‌ها همه روی زمین می‌مونن. توی ظرف‌های دربسته‌ای که هیچ‌کس رغبت بازکردن‌شون رو نداره. برای همین نمی‌شه به آسمون نگاه کرد و گفت: چه آسمون قشنگی. چون وقتی که این رو بگی، دیگه هیچ‌کس به آسمون نگاه نمی‌کنه...


راستش، آدم نمی‌خواد اصلاً هیچ زنى رو تا يه فرسخى اون‏جا ببينه، تا يه فرسخى هیچ جا ببينه. آدم نمی‌‏خواد هیچ زنى رو نه توى زمین اسكواش ببينه، نه زير دوش‏ ببينه، نه توى بار، نه توى رستوران. مى‏دونى، موقع‏ غذا، آدم مى‏‌خواد درباره اسكواش يا درباره كريكت، يا درباره‌ی کتاب يا حتى درباره‌ی زن‏ها، با رفيقش گپ‏ بزنه، آدم مى‌‏خواد با رفيقش جر و بحث كنه بدون‏ اين‏كه يكى بى‌‏جا ميون حرفش بپره.


    به گمانم زمان جسمیتی دارد که همچنانکه ما از روی زمین خدا می‌گذریم جای پایمان را می‌گذاریم، حتماً زمان هم پا‌های غیرقابل تصوری دارد که وقتی بر تنمان می‌گذرد رد پایش می‌ماند


از آن زمان که برای اولین بار در همین باغ به من گفته بود «دوستت دارم» تا همین چند روز پیش که کسی دیگر، همین جمله‌ی کلیشه‌ای را برایم تکرار کرد، انگار هزار سال می‌گذرد. از آن «دوستت دارم» تا این یکی، چقدر مردم و زنده شدم، زمین خوردم و بلند شدم، بالیدم و خم شدم و فرو رفتم


همه‌ی بدبختی‌ها را در جعبه‌ای به نام امید پر کرده‌اند. اگر همه چیز سرِ جایش بود، چه نیازی به امید بود. امید اولین داشته‌ی آدم‌ها بود در هجرتشان به زمین. چیزی می‌لنگد وقتی امیدوار زندگی می‌کنیم.