ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

صدای شکستن... می‌شکند اَنار...می‌جهد خون اَنار...حبّه‌های سرخ می‌چرخند در هوا... می‌نشینند حبّه‌ها... می‌نشیند خون اَنار... بستر گلگون... حریر پیراهن گلگون... حبّه‌ها مانده روی بستری سپید...سرخ... سرخ... سرخ... بادی خاموش می‌کند روشنایی شمع‌ها... محمد چرمشیر |  روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردی‌بهشت

راضی

اگه خدا از دنيايى كه ساخته راضيه، خداى‏ مضحكيه، خداى بى‌‏رحم، خداى متقلب، خداى‏ جنايتكار، خالق درد و شر انسان‏‌ها. همون بهتر که وجود نداشته باشه.


اگر سخت‌گیر نباشی تا آخر عمرت شانس‌های کوچیک می‌یاری. اما من همه چیز رو می‌خوام. همین الان - باید هم کامل باشه - وگرنه رد می‌کنم . من نمی‌خوام قانع باشم. نمی‌خوام خودم رو به یه چیز مختصر راضی کنم.  


سناریوی دوستی در حال به پایان رسیدن است. در سکانس انتهایی دختر و پسر روی نیمکت پارکی همدیگر را می‌بوسند. نه. بوسیدن اشاره‌ای‌ست به جدایی. برای همین هم محزون کننده است. باید این سکانس حذف شود. ولی چگونه می‌شود بازیگران جوان را راضی کرد که از این سکانس چشم بپوشند.