ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

وقتی خانه شلوغ می‌شد از مهمان، به حیاط می‌آمد و فکر می‌کرد. به خودش. سیگار هم می‌کشید که اگر کسی درِ بسته‌ی اتاق پذیرایی را باز می‌کرد و می‌پرسید چرا اینجا نشسته، بگوید دارم سیگار می‌کشم. نمی‌شود که به کسی گفت دارم فکر می‌کنم. مضحک به نظر می‌رسد. سبحان گنجی |  فیس‌بوک

دیوار

یه وقت‌هایی می‌شه، دون میکله، همین جور که نشستم، بوی تنش می‌پیچه توی کله‌م. انگار هزار تا گاو رو ول کرده باشن توی سینه‌ام. طاقت نمی‌آرم. نفس‌زنون می‌رم تا خونه. از خودم می‌پرسم : اون هزار تا گاو توی دل یرما هم خودشون رو به در و دیوار می‌کوبن یا نه؟


دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد.