ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

طبیعت چه لذتی از داشتن ما می‌بَرد وقتی سراپا آشفته‌ایم؟ بزرگی هستی در برابر تجربه‌های تلخ ما چه حقیر و بی‌چیز جلوه می‌کرد. همه‌ی هستی به آسانی محو می‌شد و چیزی جز دغدغه‌ی ما جاودانه به نظر نمی‌رسید. سعید منافی |  پیر مرگ

دوست‌داشتن

زندگی مثل یه کتاب دوست‌داشتنی‌یه، مثل یه بچه‌ست که بغل دست‌مون داره بازی می‌کنه، مثل ابزاری‌یه که می‌گیریم دست‌مون و ازش استفاده می‌کنیم، مثل یه نیمکته که شبا دم در خونه‌مون روش استراحت می‌کنیم. (...) زندگی شاید هم واقعاً چیزی غیر از خوشبختی نباشه.


دوستت دارم، خواهر من، برای آنچه تو بودی و من نبودم... و همیشه خشمی با دلم بود، خواهر من، برای آن مرد که از من ربودی. و همه‌ی فرصت زنی چون من را گرفتی که رها کنم خودم را از این "سمنگان دژ"... دوستت دارم، خواهر من، و بیزارم از تو، برای آن‌چه تو بودی و من نبودم.


  من کشور خودم را دوست دارم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست جای دیگری بروم. اگر می‌رفتم خوشی‌های ظاهری زندگی‌ام بیشتر می‌شد اما دلم می‌خواست همین زندگی تنگ و تاریک و کوچک را داشته باشم و بتوانم کار خودم را بکنم. چون فکر می‌کنم همه کسانی که رفتند غیرمستقیم عقیم شدند. (نقل قول از جمال میرصادقی)