ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

روزی که دفعه اول من رو دیدی که باید تو رختخواب می‌بودم. روزی که بهم پیشنهاد ازدواج دادی دکترها جوابم کرده بودن. این رو می‌دونستی، نمی‌دونستی ؟ شبی که باهام ازدواج کردی آمبولانس برام فرستادن. ساموئل بکت |  همه افتادگان

درخت

از آسمان که فرو افتاد، لای شاخ و برگ درخت‌ها گیر کرد. با باد تکان می‌خورد و با هر باران تکه‌ای از بدنش را از دست می‌داد. تا بهار و هرس درخت‌ها مدتی وقت داشت که زندگی کند.


ريشه‌ی درخت‌ها در قبر تکثير می‌شد و در خون و گوشت متورم نفوذ می‌کرد. لابلای ريشه‌ها، با تکه‌تکه‌های کرم و جسد، چيزی شبيه به دراز کشيده بودم و از انتشار ريشه در جسدم، چيزی شبيه به وجد می‌آمدم. من درون درخت منتشر می‌شدم.