ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

رویاهای بزرگ را که بکشند، خون به‌پا می‌شود... میلان کوندرا |  

دختر

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.  


  خودشو از یه ساختمون بلند پرت کرد. از یه برج که داشتن می‌ساختنش. هنوز نیمه تموم بود. عین خودش، به قول خودش یه دختری بود که خودشو پرت کرد پائین. من همه‌شو دیدم. ولی دردشو من کشیدم. انگار خودم بودم.


کلاً دختری‌ست با شرایطی که عرضه‌ی مستقل بودن و به هرزگی نیفتادن را دارد. این طور بار آمده. با همه گرم می‌گیرد و صمیمی برخورد می‌کند اما رو نمی‌دهد به کسی. فیلم بازی نمی‌کند در گرم بودنش یا رو ندادنش. کاری که هم‌مدل‌هایش می‌کنند.


معمولاً دخترها دوست دارند چشم‌های مرد هنگام معاشقه باز باشد. که مبادا در ذهن، معاشقه با فرد دیگری را تجسم کند. اما آ عاشق چشم‌های بسته‌ست. ناخودآگاه ترجیح می‌دهد مردِ روی او فکر کند آنجلینا جولی را می‌کند و در اوج است، تا اینکه ببیند آ را می‌کند و آنچنان در اوج نیست.


باید از بیان این چیزها شرم داشت که من بعد از پنج سال ازدواج و داشتن دختر کوچک و شیرینی که هر روز کودکی مرا تکرار می‌کند، هنوز توانایی و شور عاشق شدن دوباره را دارم. عاشق شدن با تمام آن امکان‌ها و جریان‌های وابسته به آن.


سناریوی دوستی در حال به پایان رسیدن است. در سکانس انتهایی دختر و پسر روی نیمکت پارکی همدیگر را می‌بوسند. نه. بوسیدن اشاره‌ای‌ست به جدایی. برای همین هم محزون کننده است. باید این سکانس حذف شود. ولی چگونه می‌شود بازیگران جوان را راضی کرد که از این سکانس چشم بپوشند.