ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

با عادت‌های مردهاتون نجنگین، آروم عوض‌شون کنین. نذارین مردهاتون بفهمن که دارن عوض می‌شن، آروم عوض‌شون کنین. از مردهاتون نپرسین عوض‌‌شدن رو دوست دارن یا نه، آروم عوض‌شون کنین. به مردهاتون بگین عادت‌هاشون رو دوست دارین، آروم عوض‌شون کنین. محمد چرمشیر |  رقص مادیان‌ها

خیابان

وقتی رضاشاه نهال این چنار‌ها را از سر تا ته خیابان پهلوی می‌کاشت، به او ایراد گرفتند که چرا داری اینطور هزینه می‌کنی؟ او هم گفته بود: شما نمی‌دانید. اینها میخ‌های طلایی‌ است که من دارم می‌کارم.


می‌خواستم حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. افسانه اما پر از شور و هیجان بود. روسریش از سرش افتاده بود و او بی‌قرار در خیابان قدم می‌زد. بی‌قراری در چشم‌هایش بود. بعدها فهمیدم اوج بروز بی‌قراری در چشم‌هاست.


اسم خیابان‌ها و شماره‌ی بزرگراه‌ها را نمی‌خواهم که بدانم. بدانم چه می‌شود که حالا که نمی‌دانم نمی‌شود! گم نمی‌شوم؟ به مقصد نمی‌رسم؟ حالا که مثل همه‌ی غروب‌های دیگری که نه سرد‌ است و نه برف است و نه باد و باران، روی صندلیِ جنبانِ پایه‌لقی، جایی، نشسته‌ام و بساطم هم کنار دستم فراهم است.


ماریا که‌ رفت، راه‌ افتادم دنبال عقده‌هایم و کارهای به‌ قول او الکی. تا وقتی که‌ بود اجازه‌ نمی‌داد، اصلاً نمی‌شد. روزهای اول به‌ پاساژها و خیابان‌ها می‌رفتم. خسته‌ که‌ می‌شدم به‌ کافی‌شاپ، یا کافی‌نت. اوایل با چهل و هشت سال سن و با این قیافه‌ی جامانده‌ در بیست سال قبل، کمی عجیب بود. بعد به‌ خودم گفتم دنیا خیلی چیزهای عجیب‌تر به‌ من نشان داده‌ است. بگذار من هم یک چیز عجیب نشانش بدهم، در ضمن همه‌ به‌ همه‌ چیز عادت می‌کنند مثل من که‌ به‌ ماریا عادت کرده‌ بودم.