ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

روزی که دفعه اول من رو دیدی که باید تو رختخواب می‌بودم. روزی که بهم پیشنهاد ازدواج دادی دکترها جوابم کرده بودن. این رو می‌دونستی، نمی‌دونستی ؟ شبی که باهام ازدواج کردی آمبولانس برام فرستادن. ساموئل بکت |  همه افتادگان

خونه

یه وقت‌هایی می‌شه، دون میکله، همین جور که نشستم، بوی تنش می‌پیچه توی کله‌م. انگار هزار تا گاو رو ول کرده باشن توی سینه‌ام. طاقت نمی‌آرم. نفس‌زنون می‌رم تا خونه. از خودم می‌پرسم : اون هزار تا گاو توی دل یرما هم خودشون رو به در و دیوار می‌کوبن یا نه؟


چند روز ديگه من و زن و بچه‏‌هام، چمدون‏‌ها و اسباب و اثاثيه‏‌مون رو مى‏‌بنديم و توى جاده‏‌ها آواره و سرگردون مى‏‌شيم. خونه به دوش مى‏‌شيم. فكر كنم‏ یهودی بودن يعنى همين...