ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تو روی نیمکتی نشسته‌ای این سر دنیا که تمام آنچه می‌خواهی کسی‌ست که آن سر دنیا روی نیمکتی نشسته است که تمام آنچه می‌خواهد تویی، نیمکت‌های دنیا را بد چیده‌اند... زویا پیرزاد |  سه کتاب

حافظه

بهتره همه‏‌مون با هم حافظه‏‌هامون رو پاک كنيم. بهتره همين‏‌جا جلوى تماشاچى‏‌ها اين کار رو بكنيم. خيلى مهمه كه آدم حافظه‏‌ش رو با نظم و بدون امید از دست بده...


پیش از دیدنش‌ گمان نمی‌کردم از آن تاریکی، از آن همه ابهام و ندانستن من؛ از او و از تنش عطر اقاقیا بیاید. بو کردم تا در خاطرم خوب بماند و خوب به حافظه‌ام بسپارمش. نفس کشیدمش از ابتدای تنش، از انگشت‌های پاهایش تا پیشانی‌اَش و دوباره و چندباره، تا آنجا که به درونش می‌رسید.


آن روز اولین بار بود که دانستم میان دو تن باید مکالمه باشد، یک جور شاعرانگی اندام‌هاست و قرار نیست کلمه خطابه‌وار بریزد بر اندام دیگری. می‌خواستم بدانم تن تو چه کلماتی به من می‌بخشد. دیگر دانسته ‌بودم چطور باید جز به‌ جز کشفت کنم و بفرستمت به حافظه‌ی اندام‌هایم، تا انگشت کوچک دستم و حتا تاری از موهایم هم تو را در خودشان ثبت کرده ‌باشند.


دوستان‌مان آیینه‌هایمان هستند، حافظه‌هایمان ؛ از آن‌ها چیز زیادی نمی‌خواهیم، فقط این که گاهی گداری این آیینه را برق بیندازند تا بتوانیم خود را در آن بنگریم.