ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

درست در این لحظه، با دیدن خطوط افقی چروک‌های پیرمرد قرقیز، عمیقاً فهمیدم که شمردن، بی‌اعتبارترین کار ممکن در زندگی است. احساس می‌کنم تنها چیز معتبر راه رفتن است؛ راه رفتن با گام‌هایی که هر کدامش بیش از نیم متر نیست. شکوفه آذر |  روز گودال

تکرار

گایتری اعتراف می‌کنم که من شکل تو را از اسمت به وام گرفته‌ام. و نقابی با شکل تو بر خود گذاشته‌ام. بی ‌آن‌که تو را بشناسم. فقط اسمت را می‌شنیدم که در گوش‌هایم تکرار می‌شد که می‌گفت گایتری... گایتری و اسم‌ها هم که همیشه صورت صاحبان‌شان را تکرار می‌کنند.


باید از بیان این چیزها شرم داشت که من بعد از پنج سال ازدواج و داشتن دختر کوچک و شیرینی که هر روز کودکی مرا تکرار می‌کند، هنوز توانایی و شور عاشق شدن دوباره را دارم. عاشق شدن با تمام آن امکان‌ها و جریان‌های وابسته به آن.


از آن زمان که برای اولین بار در همین باغ به من گفته بود «دوستت دارم» تا همین چند روز پیش که کسی دیگر، همین جمله‌ی کلیشه‌ای را برایم تکرار کرد، انگار هزار سال می‌گذرد. از آن «دوستت دارم» تا این یکی، چقدر مردم و زنده شدم، زمین خوردم و بلند شدم، بالیدم و خم شدم و فرو رفتم


اگر تجربه‌ی دوران کودکی را چند باره در فردا تجربه کنم، به هم خواهم ریخت و باور خواهم کرد که همه‌ی اتفاقات دوران کودکی در بزرگسالی در شکل و فرم دیگر، اما محتوای ثابت، تکرار می‌شوند. سخت است زندگی مشترکمان با دنیا که چنین تنشی را تجربه می‌کند.


فردا قرار بود که همه‌ی اتفاق‌ها دوباره تکرار شوند؛ با تمام جزئيات. کارگردان بر جزئيات و درد عروسک نقش اول اصرار داشت. تا آخر نمايش، حتی اسمش را هم به تماشاچی نمی‌گفت. ديگر نمی‌توانستم به اين شغل ادامه دهم. عذاب دادن يک مشت عروسک بيچاره که هيچ اراده‌ای از خودشان نداشتند.