ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

کنار ناشناخته‌ها راه می‌روم | تو سایه‌های سرخ می‌اندازی | و هر صبح که آماده‌ترم | پنجه‌هایت در من فروترند. شیوا شکوری |  نه

بیقرار

می‌خواستم حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. افسانه اما پر از شور و هیجان بود. روسریش از سرش افتاده بود و او بی‌قرار در خیابان قدم می‌زد. بی‌قراری در چشم‌هایش بود. بعدها فهمیدم اوج بروز بی‌قراری در چشم‌هاست.