ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

هر چیز با‌ارزش‌شده به دست ما آدم‌ها، روزی ارزش خود را از دست خواهد داد. نه همه‌ی آن‌ها، همه‌ی چیزهایی که پشتشان اشک، چشمه بود. سعید منافی |  پیر مرگ

باران

از آسمان که فرو افتاد، لای شاخ و برگ درخت‌ها گیر کرد. با باد تکان می‌خورد و با هر باران تکه‌ای از بدنش را از دست می‌داد. تا بهار و هرس درخت‌ها مدتی وقت داشت که زندگی کند.


اسم خیابان‌ها و شماره‌ی بزرگراه‌ها را نمی‌خواهم که بدانم. بدانم چه می‌شود که حالا که نمی‌دانم نمی‌شود! گم نمی‌شوم؟ به مقصد نمی‌رسم؟ حالا که مثل همه‌ی غروب‌های دیگری که نه سرد‌ است و نه برف است و نه باد و باران، روی صندلیِ جنبانِ پایه‌لقی، جایی، نشسته‌ام و بساطم هم کنار دستم فراهم است.