ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

با چشم‌هایت می‌خندیدی که تا امروز هیچ وقت فرو نریخته‌اند. هیچ‌ کدام از دردهایت را نگفتی. سفر نرفتی و هیچ وقت پدر برای تو نبود. تو اما همیشه بودی و خانه‌مان را که داشت فرو می‌ریخت، با وام و قرض ساختی. امید بلاغتی |  حرمان

آمدن

من بايد مى‌‏اومدم توى شما، شما و لباس سفيدتون، قبل از مراسم. بايد شما رو آلوده مى‏‌كردم، قبل از مراسم. بايد شما رو آلوده مى‏‌كردم، توى همون لباس‏ سفيدتون، شما رو توى لباس عروسى‏تون آلوده‏ مى‏‌كردم...


شکوه‌ای ندارد. همین که همین قطار سنگینِ خالی از آدم هم هست که بیاید و بگذرد و با رفت و آمدش و با سر و صدایش سرِ او را گرم کند، جای شکر دارد. شب یا روز می‌شود که یک‌باره به خودش بیاید و خیال کند چیزی یا گم است یا کم است. بعد هم زود به خودش بگوید که آن چیز گم یا کم لابد همین قطار و صدای قطار است که دیر آمد اگر دارد، نیامد ندارد.