ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

برای مدتی مغازه‌ی ساعت‌فروشی باز کردم، مغازه‌ که‌ نبود. سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسرده‌گی شغلی، عطر فروشی بهترین راه‌ حل بود. مغازه‌ نزدم. یک جعبه‌ پر از عطر برداشتم و در کوچه‌‌ها داد زدم: «عطر، عطر خالص، عطر تازه.» رضا علی پور |  شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

داستان‌های بی‌ملاک

صفحه اصلی / داســــــتان کوتاه /

داســــــتان کوتاه

داستان‌های بی‌ملاک

نویسنده: جلال آل‌ احمد
داســــــتان کوتاه
ناشر: پیر امید
تاریخ انتشار: ۱۳۹۰
۲۱۵ صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    14,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    شما هم اگر آن روز صبح، از خيابان باريكي كه باب همايون را به ناصر خسرو وصل مي‌كند، مي‌گذشتيد، حتماً لاشه‌ي او را مي‌ديديد. كنار جوي آب، نزديک هشتي گودي كه سه در خانه در آن باز مي‌شود، افتاده بود. يک دست و يک پايش هنوز توي جوي آب بود و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفي مي‌كردند. دو پاسبان با دو ورق كاغذ بزرگ، از راه رسيدند و مردم را كنار زدند. اول گوني پاره‌اي را كه به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روي دوشش برداشتند، تكانش دادند و چون چيزي از آن نيافتند به كناري نهادند و آن پاسباني كه كاغذ و قلم را به دست گرفته بود پس از نوشتن جمله‌هاي فرمول مانند گزارش، چنين افزود...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر