ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

سر سودایی‌ام بین دو زن سرگردان بود. لمس هر یک همراه بود با دلتنگی برای دیگری. حالا آقای قاضی من در آرامشی هستم که حکم اعدام شما چیزی از آن کم نخواهد کرد. بنفشه حجازی |  شصت ثانیه زندگی

از قلعه تا سرحد

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

از قلعه تا سرحد

نویسنده: جواد مجابی
داستان بلـــــــند
ناشر: انتشارات نگاه
تاریخ انتشار: ۱۳۹۱
۲۸۸ صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    19,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    چکاوک روی نزدیکترین شاخه گردو نشسته بود. هویی زد. آقا دستی تکان داد. پرنده نپرید. پرسیدم، چکاوک است؟ آقا گفت، چه می‌دانم چکاوک دوباره هویی زد، یقین کردم چکاوک است که می‌گفتند فال بد می‌زند. گفتم اگر چکاوک نیست ، پس چه مرغیست؟ چه می‌دانم، حوصله داری پسر؟ آقا روزنامه می‌خواند، چکاوک هو می‌زد، من گرسنه بودم، باغ داغ بود. صدای موتور آمد، جیپ بود، ایستاد...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر