ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

صدای شکستن... می‌شکند اَنار...می‌جهد خون اَنار...حبّه‌های سرخ می‌چرخند در هوا... می‌نشینند حبّه‌ها... می‌نشیند خون اَنار... بستر گلگون... حریر پیراهن گلگون... حبّه‌ها مانده روی بستری سپید...سرخ... سرخ... سرخ... بادی خاموش می‌کند روشنایی شمع‌ها... محمد چرمشیر |  روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردی‌بهشت

کجا می‌نویسم

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند / ناکجا داستان

داستان بلـــــــند

کجا می‌نویسم

نویسنده: نیلوفر دهنی
داستان بلـــــــند
ناشر: ناکجا
ناکجا داستان
تاریخ انتشار: ۲۰۱۲
148 صفحه
  • خلاصه کتاب
  • حکایتی از کتاب
  • نقد
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    آنچه می‌دیدم، نه مردی از نفس افتاده بلکه کسی بود که روزگاری ساعت‌های عمرش را یک‌نفس دویده و حالا، تنها، ایستاده و لبخند می‌زد.

    چند برگ از این کتاب را اینجا در گوگل بوکز بخوانید.

    با کلیک کردن روی این قسمت، سری هم به صفحه‌ فیس‌بوک این کتاب بزنید.



    حکایت این کتاب


    نقد


    جملات منتخب

    وقتی رضاشاه نهال این چنار‌ها را از سر تا ته خیابان پهلوی می‌کاشت، به او ایراد گرفتند که چرا داری اینطور هزینه می‌کنی؟ او هم گفته بود: شما نمی‌دانید. اینها میخ‌های طلایی‌ است که من دارم می‌کارم.


    همگی این مراحل چهارگانه شعری که در ذهن من ناچیز پدید آمد به خواست حضرت حق زمینه‌ای شد تا من آماده شوم که تاریخ ایران را به نظم بکشم. یعنی درست از همان‌جا که فردوسی قلم را به زمین گذاشت، من قلم را به دست گرفتم برای به نظم درآوردن تاریخ ایران. (نقل قول از رحیم معینی کرمانشاهی)


    خدایی که مرا خلق کرد، مرا مامور کرد تا ترانه‌سرایی ایران را از حالت یکنواخت عشقی و ذوقی و تکراری که در مسیر «گل من» و «دل من» حرکت می‌کرد، به راهی بیندازم که به سطحی بالاتر برود. (نقل قول از رحیم معینی کرمانشاهی)


    از کسی شنیده بودم که ابراهیم یونسی توی دادگاه وقتی قرار بوده به جای اعدام، به حبس ابد محکوم شود، پای مصنوعی‌اش را درمی‌آورد و به سمت عکس شاه پرتاب می‌کند و می‌گوید اگر به خاطر این پای مصنوعی اعلیحضرت می‌خواهد من را ببخشد، من این پا و این بخشش را نمی‌خواهم.


      تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید. این برای خوب‌ترین و صبورترین زن جهان نیز آسان نیست... به لیاقت تقسیم نکردند، والا سهم من در این میان، با این قلم، و محو ‌نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود؛شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر... (نقل قول از نادر ابراهیمی)


      من کشور خودم را دوست دارم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست جای دیگری بروم. اگر می‌رفتم خوشی‌های ظاهری زندگی‌ام بیشتر می‌شد اما دلم می‌خواست همین زندگی تنگ و تاریک و کوچک را داشته باشم و بتوانم کار خودم را بکنم. چون فکر می‌کنم همه کسانی که رفتند غیرمستقیم عقیم شدند. (نقل قول از جمال میرصادقی)


      مردم آنقدر گرفتار شده‌اند که فقط می‌خواهند سرگرم باشند. کسی نمی‌خواهد کاری بخواند که یک مقداری او را به فکر وادارد. اما نیاز بشر به داستان شنیدن هیچ‌وقت از بین نمی‌رود (نقل قول از جمال میرصادقی)


      این وسایل سرگرم‌کننده نیاز بشر را مرتفع می‌کند و دیگر وقتی برای کتاب خواندن باقی نمی‌ماند. برای همین کتابفروش‌ها می‌بندند و ناشرها شکست می‌خورند. (نقل قول از جمال میرصادقی)


      همیشه مسائلی هست که آدم را میخکوب کند. کسانی که می‌گویند نمی‌توانم بنویسم باید زندگی‌ام تأمین باشد هیچوقت نویسنده نمی‌شوند. من در بدترین شرایط همیشه نوشته‌ام (نقل قول از جمال میرصادقی)



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر