ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

یادها بی‌آن‌که من بخوانم‏شان به سراغم می‏آیند و مرا با خود می‏برند. رفیع جنید |  هــــــا

شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

صفحه اصلی / داســــــتان کوتاه / سفر به دیگر سو داستان

داســــــتان کوتاه

شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

نویسنده: رضا علی پور
داســــــتان کوتاه
ناشر: ناکجا
سفر به دیگر سو داستان
تاریخ انتشار: 2015
76 صفحه
  • خلاصه کتاب
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    به‌ کلیات کاری ندارم. اول موضوع را انتخاب می‌کنم و بعد اسم شخصیت‌ها را گوشه‌ی صفحه‌ می‌نویسم. بعد جمله‌ی اول. بعضی وقت‌ها یکی از شخصیت‌ها این مسئولیت مهم را از دوشم برمی‌دارد و شروع می‌کند، آن وقت مشکلی ندارم. خودش جلو می‌رود تا پایان.

     

    منو که‌ می‌بینی یه‌ وقتی می‌خواستم واسه‌ خودم کسی بشم الان شده‌ا‌‌م راننده، حالا اگه‌ می‌خواستم مثل تو از همون اول راننده‌‌ تاکسی بشم خدا می‌دونه‌ چی کاره‌ بودم... نه‌ ناراضی نیستم ولی کارم شده‌ این که‌ آداما رو شب برسونم خونه‌ و فرداش دوباره‌ می‌زنن بیرون، آخه‌ اینم شد زندگی؟ ما هی می‌بریمشون خونه‌، اونا هی می‌زنن بیرون. خب، آدم سرخورده‌ می‌شه‌ دیگه‌، واسه‌ همین چیزا بعضی وقتا پیش میاد از جلو مسافرها رد می‌شم و سوار نمی‌کنم...

    چند برگ از این کتاب را اینجا در گوگل‌بوکز بخوانید.

    با کلیک کردن روی این قسمت سری هم به صفحه فیس‌بوک این کتاب بزنید.



    جملات منتخب

    وقتی زن گرفتم می‌تواند از پنجره‌ی دود گرفته‌ی خانه‌ به‌ سوت ممتد و بلند کشتی‌ها گوش کند و بخار شیری رنگشان را ببیند که‌ به‌ طرف ابرهای بزرگ می‌روند. به‌ زنم یاد خواهم داد که‌ شهر بزرگ ابر بزرگ می‌خواهد.


    برای مدتی مغازه‌ی ساعت‌فروشی باز کردم، مغازه‌ که‌ نبود. سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسرده‌گی شغلی، عطر فروشی بهترین راه‌ حل بود. مغازه‌ نزدم. یک جعبه‌ پر از عطر برداشتم و در کوچه‌‌ها داد زدم: «عطر، عطر خالص، عطر تازه.»


    لازم نیست اتفاق عجیبی بیافتد که‌ بفهمی‌ روی سکه‌ی شانس نیستی. کافی‌ست حس بدبیاری را درونی کنی، بعد خودش می‌آید، حتا از لابه‌لای مکالمه‌ی‌ دو آدم ناشناس. بیشتر آدم‌ها از این می‌ترسند به‌ جایی برسند که‌ بعداً از خودشان بدشان بیاید. آقای حسینی بیشتر از این می‌ترسد که‌ هرگز نتواند به‌ خودش تبریک بگوید.


    ماریا که‌ رفت، راه‌ افتادم دنبال عقده‌هایم و کارهای به‌ قول او الکی. تا وقتی که‌ بود اجازه‌ نمی‌داد، اصلاً نمی‌شد. روزهای اول به‌ پاساژها و خیابان‌ها می‌رفتم. خسته‌ که‌ می‌شدم به‌ کافی‌شاپ، یا کافی‌نت. اوایل با چهل و هشت سال سن و با این قیافه‌ی جامانده‌ در بیست سال قبل، کمی عجیب بود. بعد به‌ خودم گفتم دنیا خیلی چیزهای عجیب‌تر به‌ من نشان داده‌ است. بگذار من هم یک چیز عجیب نشانش بدهم، در ضمن همه‌ به‌ همه‌ چیز عادت می‌کنند مثل من که‌ به‌ ماریا عادت کرده‌ بودم.



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر