ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

به عقیده‌ی د، دخترها پروژه‌ای هستند برای تحقیق که می‌شود با بعضی‌هاشان خوابید. سبحان گنجی |  فیس‌بوک

خانه اجاره ای

صفحه اصلی / داســــــتان کوتاه / ناکجا داستان

داســــــتان کوتاه

خانه اجاره ای

نویسنده: ماریا تبریزپور
داســــــتان کوتاه
ناشر: ناکجا
ناکجا داستان
تاریخ انتشار: 2015
115 صفحه
  • خلاصه کتاب
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    ما دوریم و روز‌به‌روز بیشتر عاشق همدیگر می‌شیم، ما می‌خوایم عاشق بمونیم و همچنان از هم دوری می‌کنیم و فقط سایه‌های همدیگر را تعقیب می‌کنیم و هیچ‌وقت هم به ‌روی ‌هم نمی‌یاریم. . ولی وقتی بعد از یک مدتی می‌خوایم همدیگر را ببینیم دلمون می‌شه قدر یه گنجشک، یه کبوتر. پرپر می‌زنیم واسه همدیگر. ما از همدیگر دور هستیم و صاحب هم نیستیم، هیچ موقع هم صاحب‌خونه‌ی هم نمی‌شیم. همیشه یه چیزی واسه جنگیدن داریم، ما گوشت و پوست و استخونمون بدون جنگ معنی نداره.

    چند برگ از این کتاب را اینجا در گوگل‌بوکز بخوانید.

    با کلیک کردن روی این قسمت سری هم به صفحه فیسبوک این کتاب بزنید.



    جملات منتخب

    با خودم فکر می‌کنم تا قبل از مردن او، زندگی‌ام چطوری بود که الان این طوری خلوت شده و عاجزم که صبح و شب رو به هم وصل کنم؟ از دست دادن. تمام شدن. مثل بچگی‌هاش، شکلاتش رو که می‌خورد، دور لبش رو لیس می‌زد، انگشت‌هاش رو لیس می‌زد و بعد می‌گفت: «مامان، شکلات شیری‌ام تموم شد.» با حیرت از تموم شدن نمی‌گفت، براش کاملاً یک امر طبیعی بود.


    وقتی مُرد، انگار یه‌باره یه باری از دوشم برداشته شد، آره، من که نکشته بودمش، اون خودش مُرد از بس که پیر و فرتوت شده بود، وقتش بود. آره وقتش شده بود. همه‌مون یه موقع وقتمون می‌شه. آدم از چیزی که واسه همه اتفاق می‌افته که نباید بترسه.


    آدم دلش می‌خواد آماسِ دست‌هاشو بترکونه تا صدا بده، اما صدا نمی‌ده. دست‌هاش رو همیشه مخفی می‌کنه و به هیچ‌کس نشون نمی‌ده، مثل لبخندهاش، دندون‌هایش، مثل دلش، مثل خیلی جاهای دیگه‌اش.


    پروانه می‌شم، چنگ می‌شم، طبال می‌شم، ویولن‌‌سل می‌شم، رقاص خیابونی می‌شم، تو نوازنده می‌شی و من چشم‌هامو می‌بندم و خودمو به حالتِ قشنگی از ته دلم تکون می‌دم، تو ریتم رو تند‌تر می‌کنی، من هم تند‌تر خودمو تکون می‌دم، خیس عرق می‌شم و خوشم اومده.


    من فکر می‌کنم که امید هم یه روزی می‌میره، تا حالا به مردنش فکر نکردم، حالا که لُخته، حالا که این شکلی مثل یک مجسمه‌ی خوش‌تراش جلوی آینه‌ی میزتوالت من ایستاده و نوشیدنی‌ها رو با هم قاطی می‌کنه، چرا به مُردنش فکر می‌کنم؟



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر