ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

  آنها از وطن می‌گویند اما نمی‌گویند کجاست. وطن آنجاست که آزاد باشی، من که هیچ جا نیستم بی‌وطنم!   علی عبدالرضایی |  بدکاری

سنگسار تابستان

صفحه اصلی / / ناکجا داستان

 

سنگسار تابستان

نویسنده: فرشته مولوی
ناشر: ناکجا
ناکجا داستان
تاریخ انتشار: 2015
132 صفحه
  • خلاصه کتاب
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    داستان‌های خوب قديم خوانده شده به يادگاری‌های کهنه و پرقدر و قيمت صندوقچه‌ی پيرزن‌ها می‌ماند؛ می‌شود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشايشان کرد، اما اگر از پستويشان بيرون کشيده شوند، طلسمشان انگار شکسته می‌شود.

    چند برگ از این کتاب را اینجا در گوگل‌بوکز بخوانید.

    با کلیک کردن روی این قسمت سری به صفحه فیس‌بوک این کتاب بزنید.

     



    جملات منتخب

    دیگران شاید چشم و موی قهوه‌ای و رنگ گندمی را نشانه‌ی غریبه‌گی‌اش بدانند. خودش هم گاهی همین فکر را می‌کند. با این همه اگر دیگران ندانند، خودش خوب می‌داند که جای دیگر و وقت دیگر هم خودی نبوده. شاید هیچ‌وقت، نه که فقط با دیگران، که با خودِ خودش هم خودی نبوده.


    اسم خیابان‌ها و شماره‌ی بزرگراه‌ها را نمی‌خواهم که بدانم. بدانم چه می‌شود که حالا که نمی‌دانم نمی‌شود! گم نمی‌شوم؟ به مقصد نمی‌رسم؟ حالا که مثل همه‌ی غروب‌های دیگری که نه سرد‌ است و نه برف است و نه باد و باران، روی صندلیِ جنبانِ پایه‌لقی، جایی، نشسته‌ام و بساطم هم کنار دستم فراهم است.


    شکوه‌ای ندارد. همین که همین قطار سنگینِ خالی از آدم هم هست که بیاید و بگذرد و با رفت و آمدش و با سر و صدایش سرِ او را گرم کند، جای شکر دارد. شب یا روز می‌شود که یک‌باره به خودش بیاید و خیال کند چیزی یا گم است یا کم است. بعد هم زود به خودش بگوید که آن چیز گم یا کم لابد همین قطار و صدای قطار است که دیر آمد اگر دارد، نیامد ندارد.



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر