ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

هر چیز با‌ارزش‌شده به دست ما آدم‌ها، روزی ارزش خود را از دست خواهد داد. نه همه‌ی آن‌ها، همه‌ی چیزهایی که پشتشان اشک، چشمه بود. سعید منافی |  پیر مرگ

ترانه برومند

 

ترانه برومند

نویسنده
متولد: 1353 تهران
  • زندگینامه
  • آثار در ناکجا
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • زندگینامه

    متولد تهرانم... سال‌های تحولی بزرگ که آینده‌اش را پیش‌بینی نمی‌کرد. از پدری فرهیخته، عاشق زبان، ادبیات و تاریخ و مادری فهیم و زیبا به برون و درون. کودکی‌ام انباشته از خاطرات سیاسی و دلمشغول‌های ادبی خاندانم است و ساعت‌هایی که پدر کنار انبوه کتاب‌هایش مرا در آغوش می‌کشید و شعر می‌خواند. شعرهایی که پیش از سواد بر من وارد شدند و مرا از آن خود کردند. دیری نپایید که روزهای روشن بی‌خیالی رنگ باخت و جایش را به روزهای‌ خاکستری جنگ داد. روزهایی که زندگی را حس نکرده، زیر آوار بمب و موشک، کودکی و نوجوانی را با مرگ گره می‌زدیم و هر خداحافظی صبح‌گاهی افراد خانواده می‌توانست یک خداحافظی ابدی باشد. در این میان شادیِ بزرگم شادی بود؛ خواهرم را می‌گویم؛ نمی‌دانم چگونه می‌گذشت اگر او نبود! او بود که لابه‌لای بافت غمگین سرزمینم دنیایی دیگرگون ساخت؛ مکانی برای تنفس ورای مرز خستگی‌ها، پر از تصاویر بی‌نظیر و تخیلات نابی که امروز جهان داستانی‌ام را برآن بنا کرده‌ام. سنگینی افت و خیزهای سیاسی و اجتماعی بر کالبد پدر، بیش از توان تحملش بود، پس بار تن بنهاد و از آن پس مثلث سه‌گوش خانه‌مان روی ضلع مادر استوار شد و ما چون ساقه‌هایی برفرازش قد کشیدیم و بالا رفتیم... چندی نگذشت که دانشکده‌ی ادبیات بار دیگر مرا در واژه‌ها و تعابیر غلتاند، اما سینما که همیشه قسمت مهمی از زندگی‌ام بود، شغل دوران دانشجویی‌ام را رقم زد... من مترجم و منتقد نشریه‌های سینمایی بودم و سینمای جهان جولانگاه کلماتم. همین عشق دریچه‌ای شد تا تحصیلاتم را در رشته ادبیات نمایشی ادامه دهم و تا امروز نگارش نمایش‌نامه، فیلم‌نامه، داستان، شعر و ترجمه‌ی متونی از این دست است که مرا به ادامه‌ی زندگی دعوت می‌کند. جایی که می‌توان چشم شد برای دیدن، دست شد برای لمس کردن، مجرایی برای بوییدن و دهانی برای چشیدنِ زندگی آن‌طور دیگر... آن‌طوری که هست... آن‌طوری که می‌خواهی باشد.



    آثار این نویسنده در ناکجا


    جملات منتخب

    به هر ترتیب من به اندازه‌ی خوردن یک چای در سکوت محض به آخر جاده نگاه کردم و از آن به بعد همیشه این‌طور فکر کردم که به اندازه‌ی خوردن یک چای تلخ و ته‌مزه‌ی شیرین دو حبه قند وقت هست که به آخر زندگی نگاه کنم.


    تو عادت داری در انتظار دلپذیر و دائمی هرگونه آینده‌ای باشی؛ اما من فکر می‌کنم ما داریم یک حرکت سریع، به یک معلوم نامعلوم رو تجربه‌ می‌کنیم و همه‌ی سرخوشی و شادی فعلی‌مون هم تو همینه...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر