ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

ما از اون آدم‌هایی هستیم که مسائل رو تا آخر مطرح می‌کنن، تا اون‌جایی که دیگه کوچک‌ترین امیدی زنده نمونه، حتی یه امید کوچیک که خفه نکرده باشیم. ما از اون آدم‌هایی هستیم که هرجا به این امید شما، امید عزیز شما، امید کثافت شما بربخوریم، می‌پریم روش و خفه‌ش می‌کنیم ! ژان آنوی |  آنتیگون

نسیم خلیلی

 

نسیم خلیلی

نویسنده
متولد: تیر 1360 تهران، ایران
  • زندگینامه
  • آثار در ناکجا
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • زندگینامه

    نسیم خلیلی در تابستان 1360 در تهران به دنیا آمده است. فارغ‌التحصیل رشته‌ی تاریخ است و همچنان در این رشته در مقطع دکترا ادامه تحصیل می‌دهد. از کودکی به نویسندگی عشق می‌ورزید، نخستین مجموعه‌ی داستانش را در سال 84 به طبع رساند. بعدها به تاریخ اجتماعی علاقه‌مند شد و آثاری در این زمینه به رشته تحریر درآورد، اما داستان‌نویسی همواره علاقه‌ی اصلی او بوده است.



    آثار این نویسنده در ناکجا


    جملات منتخب

    خواب پروانه‌ای بر لب‌های تفنگ، روایت مبارزه زنانگی و زیبایی‌ست با زمختی جنگ. روایت زندگی زن پرستاری‌ست که در نقش یک زن فعال سیاسی و اجتماعی می‌کوشد با تلخی و صعوبت جنگ و خاطره جنگ مبارزه کند و از خاکستر آتش خمپاره‌ها، عشق، زیبایی و زندگی را از نو ببیند و برویاند. این داستان روایتی از زندگی آدم‌های سرگردان و نومید و مستاصلی‌ست که در دهه شصت می‌زیسته‌اند. در میانه جنگ پیر شده‌اند و با پایان جنگ در جستجوی هویت خویش سرگشته‌اند...


    همیشه گفته‌ام دو تا چیز توی زندگی هست که می‌شود تجربه‌شان کرد. انگار که داری تلخی زندگی را بازآفرینی می‌کنی؛ یکی سیگار و آن یکی قهوه‌ی تلخ.تلخ تلخ... آن‌قدر که به شوری می‌زند. بازآفرینی زندگی آن‌طور که هست نه آن‌طور که وانمودش می‌کنی یا می‌خواهی‌اش.


    صدای مرغابی‌ها می‌آید که دارند توی آب‌نما شنا می‌کنند. نمی‌دانم چرا این‌قدر اصرار دارد که آدم‌های مجرم را تبرئه کند. انگار می‌خواهد از همه فرشته بسازد. هی توی ذهنش صیقل‌شان می‌دهد تا دست آخر فرشته‌ای شوند بی‌گناه. برای او توی نمایشنامه دنیا این نقش را نوشته‌اند...


    بیشتر از آبشار دلم می‌خواهد یک دشت بزرگ بکشم پر از شقایق پر از بوته‌های گل‌های وحشی. اما نمی‌دانم چرا هر وقت این دشت را کشیده‌ام، دورتادورش را سیم خاردار کشیده‌ام. انگار چیزی همیشه آن دشت فراخ را از تو می‌گیرد. و تو خاموش و رام نگاه می‌کنی و حسرت می‌خوری.



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر