ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

اما خودخواهی‌ مثل خالی بزرگ روی صورت است که می‌دانی وجود دارد اما تا وقتی توی آینه آن را نبینی یادت نمی‌آید چقدر زشت است. ترانه برومند |  سحر تصویر

امید بلاغتی

 

امید بلاغتی

نویسنده
متولد: 11 اردیبهشت 1362 داراب، ایران
  • زندگینامه
  • آثار در ناکجا
  • جملات منتخب
  • نظرات شما

  • زندگینامه

    امید بلاغتی نویسنده، منتقد و مستندساز است.

    آثار:

    چاپ اثر در کتاب «هنوز عکسی باقی مانده است» شصت و شش قطعه از شصت و شش نویسنده انتشارات «حرفه هنرمند»

    چاپ شعر در مجموعه «شاعران امروز ایران» انتشارات سرزمین اهورایی

    چاپ نمایشنامه «غروب دلمردگی دودکش بخاری» انتشارات نیم نگاه

    چاپ داستان ، شعر و نقد در مجلات عصرپنج شنبه، کارنامه، خوانش و...

    چاپ نقد و مقاله در مجله های حرفه هنرمند، تجربه، بیست و چهار، فیلم نگار،مهرنامه، آسمان و ...



    آثار این نویسنده در ناکجا


    جملات منتخب

    می‌خواستم حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. افسانه اما پر از شور و هیجان بود. روسریش از سرش افتاده بود و او بی‌قرار در خیابان قدم می‌زد. بی‌قراری در چشم‌هایش بود. بعدها فهمیدم اوج بروز بی‌قراری در چشم‌هاست.


    با چشم‌هایت می‌خندیدی که تا امروز هیچ وقت فرو نریخته‌اند. هیچ‌ کدام از دردهایت را نگفتی. سفر نرفتی و هیچ وقت پدر برای تو نبود. تو اما همیشه بودی و خانه‌مان را که داشت فرو می‌ریخت، با وام و قرض ساختی.


    پیش از دیدنش‌ گمان نمی‌کردم از آن تاریکی، از آن همه ابهام و ندانستن من؛ از او و از تنش عطر اقاقیا بیاید. بو کردم تا در خاطرم خوب بماند و خوب به حافظه‌ام بسپارمش. نفس کشیدمش از ابتدای تنش، از انگشت‌های پاهایش تا پیشانی‌اَش و دوباره و چندباره، تا آنجا که به درونش می‌رسید.


    ما خیلی کم مهمانی می‌رفتیم. خیلی کم شاد بودیم. به ندرت در کنار هم می‌ایستادیم و عکس می‌گرفتیم. بعدها فهمیدم انگار این خانواد‌ه‌ی چهار نفره‌ی من گریزانند از قرار گرفتن در لحظه‌ای که فشار دادن یک شاتر می‌خواهد اندوه سالیان‌شان را ثبت کند.


    آن روز اولین بار بود که دانستم میان دو تن باید مکالمه باشد، یک جور شاعرانگی اندام‌هاست و قرار نیست کلمه خطابه‌وار بریزد بر اندام دیگری. می‌خواستم بدانم تن تو چه کلماتی به من می‌بخشد. دیگر دانسته ‌بودم چطور باید جز به‌ جز کشفت کنم و بفرستمت به حافظه‌ی اندام‌هایم، تا انگشت کوچک دستم و حتا تاری از موهایم هم تو را در خودشان ثبت کرده ‌باشند.



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر